حاتمبخشي پارك ملي گلستان به پايينترين بها
حاتمبخشي پارك ملي گلستان به پايينترين بها
هنگامي كه در دهه 70 قرن نوزدهم ميلادي اعضاي كنگره ايالات متحده امريكا تصميم به پايهگذاري نخستين پارك ملي كشور به نام يلوستون گرفتند، به هيچ روي پايداشت و بقاي گونههايي چون خرس گريزلي و گرگ خاكستري و حتي بيزون امريكايي براي آنان مطرح نبود و تنها به دليل پاسداشت جاذبههاي طبيعي اين منطقه از تخريب و دستاندازي شركتهاي چوببري و دامداران تصميم به حفاظت گرفته شد. چندسال پيش از اين، عدهيي از اعضاي كنگره كه نگران نابودي قريبالوقوع بيزون (بوفالو) در ناحيه دشتهاي بزرگGreat Plain شده و پيشنهاد مديريت جمعيت و ممنوعيت شكار اين گونه را داده بودند، با مخالفت شديد وزارت جنگ روبهرو شدند كه وجود گلههاي بوفالو را به عنوان مهمترين منبع تامينكننده نيازهاي سرخپوستان ناحيه دشتهاي بزرگ دانسته و كشتار آنها را مهمترين راهكار شكست سرخپوستان.
با توليد انبوه خودرو در امريكا به تدريج گردشگري و طبيعتگردي از حالت لوكس خارج شده و طبقه متوسط رو به رشد نيز قادر به لذت بردن از طبيعت شدند و به همين دليل از اوايل دهه 1920 امكانات گردشگري و طبيعتگردي چون پاركينگ و جادههاي مناسب و متل و فروشگاه در برخي نواحي پارك يلوستون ايجاد شد ولي هيچگاه نبايد فراموش كرد كه مسيرهاي ايجادشده در آن دوره در پارك تنها از ديدگاه گردشگري بوده و به هيچ روي مقاصدي چون ارتباط بين شهرها و ايالتها و بحث زمينخواري را دنبال نميكرد و چه بسا كه در ديدگاه كنوني مديريت پاركها اينگونه جادهها كه حتي با وجود تمام تمهيدات مديران پارك باعث تلفات در گونههاي جانوري و جزيرهيي شدن زيستگاهها ميشود، ايجاد نميشد.
اكنون به طور متوسط در سال سه ميليون گردشگر از زيباييهاي پارك تحت نظارت و پايش مدام و نه سليقهيي و منقطع مديران و كارشناسان پارك و امكانات رفاهي ايجادشده منطبق و سازگار با محيط بهرهمند ميشوند. در كنار ارزش بهرهوري انساني هيچگاه نبايد از ارزش بيهمتا و يگانه اين زيستبوم غافل شد.
اكنون بيشترين جمعيت خرس گريزلي ايالات متحده جز آلاسكا (در حدود 300 قلاده) در اين پارك وجود دارد و از سال 1920 جمعيت گوزن الك منطقه براي معرفي مجدد به زيستگاههايي كه اينگونه در آن نابود شده بودند، همچون مينهسوتا و حتي پنسيلوانيا، مورد استفاده قرار گرفته و نبايد از ارزش جمعيت بوفالوهاي پارك به عنوان يكي از آخرين بقاياي جمعيت وحشي بوفالوي امريكايي در اواخر قرن نوزدهم غافل شد.
يكي ديگر از تجربههاي موفق مديريت و بهرهبرداري از پاركهاي ملي، به كشور هندوستان با جمعيتي ميلياردي و رو به رشد مربوط ميشود. از هنگام استقلال هند در سال 1947 در حدود سه سال، كشتار شديد و تعمدي باعث كاهش شديد گونهها و نابودي زيستگاههاي طبيعي شد و اين چيزي نبود جز خشم و حس انتقام كوركورانه از استعمارگران بريتانيايي.
كمپاني هند شرقي و بعد از آن دولت بريتانيا در طول قرن نوزدهم قوانين متعددي براي بهرهبرداري از جنگلها و سپس حيات وحش ايجاد كرده بودند و در حالي كه فلان روستايي به دليل قطع درختي يا شكار يك گوزن چيتال براي سير كردن خانواده خود با چوب غيرقابل انعطاف قانون روبهرو ميشد، فلان افسر يا نجيبزاده بريتانيايي به شكار ببر ميپرداخت.
پس از مدتي دولتمردان هند متوجه عمق فاجعه شده و دريافتند با عوامفريبي و چوب حراج زدن بر عرصه و اعيان كشور به عنوان دلسوزي براي مستضعفان نميتوان همواره كشور را اداره كرد و هرچند استعمار بسيار بد و پليد است ولي روح هر قانون اگر مجري آن را به دور از سوءنيت به اجرا درآورد، در آينده حافظ منافع فرد فرد جامعه منجمله طبقات پايين (و آن هم جامعهيي چون هند با آن ميزان فقر گسترده و شكمهاي گرسنه دهههاي نخست پس از استقلال) خواهد بود. يكي از موفقترين اين تجربيات مديريت زيستگاه شير ايراني Panther leo persica در جنگل گير است. تا سال 1888 در كل شبهقاره هند تنها 15 يا 18 قلاده شير بر جا ميمانده كه در يك جنگل متعلق به مهاراجه به عنوان شكارگاه خصوصي پناه گرفته بودند.
در سالهاي بعد هرچند تعداد جمعيت شيرها رو به فزوني نهاد ولي به دليل جزيرهيي شدن زيستگاه و كاهش شديد گونههاي گوزن چيتال و آنتيلوپ نيلگاي و تغذيه از دامهاي اهلي، همواره ثبات جمعيت اين گونه در معرض خطر بود. با خارج كردن دامداران در محيطي خارج از جنگل و افزايش تعداد گونههاي گياهخوار، شانس بقاي اينگونه افزايش يافته و اكنون هر سال تعداد شيرهاي بيشتري در خارج از مرزهاي پارك در پي يافتن قلمرو جديد هستند و جز شير، مردم محلي هم به دليل ورود گردشگران خارجي و ارائه خدمات و فروش صنايع دستي به سطح رفاه بهتري دست يافتهاند.
درباره جنگل گير نيز ممكن بود همانند ايران عدهيي از جوامع محلي را سوار بر تراكتور و وانت، چوب به دست به سراغ پاسگاههاي محيط زيست فرستاد و به بهانه خودكفايي هر سال بخشي از جنگل را به زمينخواران واگذار كرد و با تشويق متخلفان شناختهشده محلي به تيراندازي و كشتن محيطبانان، اين ركن و پايه مهم پاسداشت منطقه را از هم فرو پاشاند.
ولي از ديد عدهيي در ايران مديران منابع طبيعي هند عقل معاش نداشته و با چوب حراج زدن به منطقه و حراج پروژههاي نان و آبدار بين تيولهاي ريز و درشت بنگاههاي اقتصادي به نام دانشگاه و سازمانهاي آنكاره مردمي، بار خود را براي هميشه نميبندند.
با شرايط كنوني حاكم بر گلستان بايد پيش از اينها شاهد حاتمبخشي به پايينترين بها و منطقهفروشي ميبوديم. منطقهيي با اين همه پتانسيل و جاذبههاي طبيعي اكنون به خرابهيي بدل شده و چه بهتر كه زودتر آن مختصر مرال و پلنگ و بلوط و آزاد هم نابود شوند تا منطقه را به بهترين مشتري سفارش شده واگذار كنيم. وقتي چند هزار هكتار از زيستگاههاي عموما دشتي هفتاد قله به دوستان واگذار شده و آن بزرگمرد محيط زيست مژده اتصال بخشي ديگر به جاي مناطق از دست رفته ميداد، بايد منتظر منطقهفروشي آن هم در گلستان ميشديم.
بدتر آنكه پس از آن شاهكار هفتاد قله، دوستان در كوس و كرنا خبر احياي نسل آهوي هفتاد قله را نواختند. در هر صورت بايد بسياري از پرسشهاي مطرح شده درباره مديريت پارك ملي گلستان مسالهساز ميبود: داستان تعريض آزادراه به كجا انجاميد و اينبار باز كدام يك از بزرگان محيط زيست محلل پروژه بودند، پولهايي كه بابت طرحهاي گردشگري پارك پرداخت و دريافت شده بر چه مبنايي بوده است، اين ميزان پروژههاي نان و آبدار از آناليز سرگين بهاره مرال تا ادرار زمستانه پلنگ چه حاصلي داشته و آيا واحدهاي كوچك و بزرگ دانشگاهي كه بارهاي خود را بابت اجراي اين گونه نمايشها همراه با انجياوچيها بستهاند، چه زماني پاسخگوي اين خيانت در امانتها خواهند بود؟
منبع:
روزنامه اعتماد
سلام به این وبلاگ خوش امدید